X
تبلیغات
هزارویک سال
دلم هوس کرده کمی خودم باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 14:22  توسط فرشید  | 

با لباس جدیدت.... ک گونه هات رو ب رخ می‌کشونه.....

چ راحت می‌شود مرد....

چرا رنگ رژت پیدا نیس؟  ی رژ صورتی.... ی کمی براق...... خط چشم تیره..... ابروهات رو ی کمی توی هم کنی و بعدش بهم بگی.... سلام

من نگات می‌کنم و لبخند می‌زنم و باز هم نگات می‌کنم...

و تو منتظر جوابی........

و من یادم می‌آید ک قبلن ها جور دیگری بود..... بعد دنبال مقصر می‌گردم.... نمی‌توانم تو را محکوم کنم ک...... ب اجبار محکوم می‌شوم...... بعد سردم می‌شود...... ک چرا نگفتم دوستت دارم..... بعد هم نگاه می‌کنم و جواب لبخندم را بگیرم....

کی‌ رفتی؟

زیر چشمی  کفش‌هایت را دنبال می‌کنم.....

اخم کرده‌ای چرا؟ مهم نیس..... لابد دلیلی داری برای خودت ک بی‌هوا می‌گذاری و می‌روی.....

رو ب دیگری می‌گویی و می‌خندی..... لابد دوس داری با او بگویی و بخندی.... کسی چ می‌داند.... شاید از او خوشت می‌آید.... بعد حرف می‌زنی برایش..... داستان می‌گویی.... وسط حرف‌هایت یک‌هو می‌خندی.....

بعد ..... من ..... من را خیلی رسوا نکن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 10:30  توسط فرشید  | 

بعضی‌ از این روزها را.... باید خواب ماند..... شاید دقیقه‌هاشان زودتر به آخر برسد.....

ک غروب زودتر بیاید...... زودتر فردا بشود..... بیدار شوی..... خمیازه‌ای بکشی و کش و قوسی بدهی به خودت و روزت را شروع کنی......

بعضی از این روزها را......

نمی‌فهمی..... چرا دلت تنگ می‌شود..... تنگ چ می‌شود.....

بعضی از همین روزها..... شبیه غروب می‌شود.... ک خورشید دارد می‌رود .....ک تصویرش روی دریا کش می‌آید...... ک دقیقه‌ها بیشتر می‌شوند و تو هی به دلتنگی‌هایت.... ب او و نبودن‌هایش می‌فکری.... و ب روزهایی ک دلت تنگ چیزی می‌شد ک بود.....

بعضی از این روزها...... عجیب دردت می‌آید..... عجیب تنها می‌شوی....... عجیب دلت هوس دریا می‌کند.....

بعضی از همین روزها.....

می‌روی دریا تا غروبش را ببینی..... غرق تماشا....آب شوی ...... حل شوی در خورشید.... ک فردا را..... تو بیدارش کنی.....

بعضی‌ از این روزها را.... باید خواب ماند..... شاید دقیقه‌هاشان زودتر به آخر برسد.....

ک غروب زودتر بیاید...... زودتر فردا بشود..... بیدار شوی..... خمیازه‌ای بکشی و کش و قوسی بدهی به خودت و روزت را شروع کنی......

بعضی از این روزها را......

نمی‌فهمی..... چرا دلت تنگ می‌شود..... تنگ چ می‌شود.....

بعضی از همین روزها..... شبیه غروب می‌شود.... ک خورشید دارد می‌رود .....ک تصویرش روی دریا کش می‌آید...... ک دقیقه‌ها بیشتر می‌شوند و تو هی به دلتنگی‌هایت.... ب او و نبودن‌هایش می‌فکری.... و ب روزهایی ک دلت تنگ چیزی می‌شد ک بود.....

بعضی از این روزها...... عجیب دردت می‌آید..... عجیب تنها می‌شوی....... عجیب دلت هوس دریا می‌کند.....

بعضی از همین روزها.....

می‌روی دریا تا غروبش را ببینی..... غرق تماشا....آب شوی ...... حل شوی در خورشید.... ک فردا را..... تو بیدارش کنی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 12:53  توسط فرشید  | 

اتاق آخر..... ولی فکر کنم از آن ور شماره‌ها را نوشته باشند ک رویش نوشته اتاق شماره‌ی یک.... اتاق ایزوله.... نسبتن جوان باید باشد..... نفهمیدم چند سالش است یا برای چه آنجاست.... حرف‌های زیادی بینمان رفت‌وآمد نداشت.... ماسکی به دهانش داشت و سخت حرف می‌زد.... اما خوب می‌شد فهمید ک دلش تنگ است.....تنگ خیلی چیزها.... خیلی وقت بود در همان اتاق مانده بود و  راشتش چیز بیشتری هم نداشت برای گفتن.....

وقتی داشتم بیرون می‌رفتم.....

سوالی ازم پرسید....

"چ جوری صدا بزنم ک کسی صدایم را بشنود....."

و من داشتم به این فکر می‌کردم ک..... چرا فکر می‌کند صدایش آن‌قدر بلند نیست ک شنیده شود.....

جوابی سرسری دادم.... مثه این‌که بلندتر داد بزن..... اما یادم رفت بپرسم که.....

خدایت را فراموش کرده‌ای؟..... پشت چشم‌هایش اما امیدی نمی‌دیدم..... خدا هم فراموشت کرده؟

و چ ساده در اتاق را بستم پشت سرم..... ک نکند هوای آن‌طرف آلوده شود ب نفس‌هایش....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 21:12  توسط فرشید  | 

 گنجش‌ها را سنگ می‌زنم.....

شاخه‌ها می‌لرزند.....

ترس برم‌می‌دارد.....

گنجشک‌ها آواز می‌خوانند.....

من از درد به خودم می‌پیچم..... بی خیال تو نمی‌شود

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 23:55  توسط فرشید  | 

احساس این رژهای دخترانه را نمی فهمم......

زیبا حرف می زند.... کلمات را می کشد.... می خندد.... همیشه لبخندی هم دارد..... موهایش باید کمی بلوند باشد.... فقط کمی..... هر چ هست.... زیر روسری‌اش پنهانش کرده..... نقاشی درس می دهد... نقاشی هایش را هم بدون مداد می کشد..... آن فدر ب دل می نشیند ک بوی عطرش آدم را مست می کند.... او ک عطر نمی زند.... یعنی بوی عطر نمی دهد.... باید بوی تنش باشد.... هرچه هست.... آدم را  می کشد.... می برتش سمت خودش.... مجبورت می کند چیزی برای گفتن پیدا کنی.... حتی سلامی چیزی..... ک بعد او بخندد و تو بیشتر نگاهش کنی و لب هایش را ببینی ک دارد غنچه می شود ک جواب سلامت را بدهد.... بعدش عم لابد باید تنهایش بگذاری.... همین لب هایش برایت کافیست ک ساعت ها یک جا بمانی و ب لرزش گونه هایش فکر کنی و برای خودت ترسیمش کنی.... آن قدر قشنگ ترسیمش کنی ک ب عطر تنش بیاید.... برای خودت چشمانش را رنگ های آبی بزنی..... موهایش را هم بلوند کنی ک دوست داری..... بعد بگذاریش گوشه ی احساست و حرف بزنی برایش..... تمام داستان هایت را بگویی.... بعدش شاید از خواب بلند شی.... و شاید این هم مثه تمام کابوس هایت..... زیر گرمای خورشید..... آب شود...... برود ب تار و پود روزت .... کمی روزهایت را تر کند.... شاید فقط همین


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 1:10  توسط فرشید  | 

می‌روم سراغ خودم.... آینه را تاب می‌دهم.....به رنگ عریان، رنگ می‌کنم تمام تنم را.....شراب امروزم طعم  آشنای مستی می‌دهد



 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 23:59  توسط فرشید  | 

احساس جالبی دارم.....

به این جاده و رقص موزون خط‌هاس سفیدش با سمفونی خاصی که خنده‌ای دخترانه می‌نوازدش

گاهی همه‌چی خوب به نظر می‌رسه.... حتی رفتن..... حتی دلتنگی..... حتی نگاه کردن به قاب آن روزها.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 17:14  توسط فرشید  | 

راحت باش محبوب من..... ....چه فرق دارد.... من رنگ رژهایت را هر روز خودم می کشم....

و گونه‌هایت را گل می‌اندازم.....موهایت را شانه می‌کشم.... چشم‌هایت را رنگ می‌کنم....

احساس می‌دهم برای صبحانه‌ات.....

تو راحت باش محبوب من.....

صبح که بلند شدی... به یاد من.... جرعه ای آب بنوش.....

صب که بلند شدم.... به یاد تو.... روزی را می‌میرم.....

فردا جه روز خوبی خواهد بود.... من و تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 17:9  توسط فرشید  | 

یه چیزی هس..... باید یه چیزی باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 23:38  توسط فرشید  |