دل خوشم.....
خدایا.....این باغ و پری که میگویی.....این بهشتی که دم میزنی.....پیش کش....
نمیخواهمش......
می خواهم.....از بازیم لذت ببرم.....

دل خوشم.....
خدایا.....این باغ و پری که میگویی.....این بهشتی که دم میزنی.....پیش کش....
نمیخواهمش......
می خواهم.....از بازیم لذت ببرم.....
مهم نیست...
می خوام!
فردا می بینمت
هنوز هم برایم همان بت معشوق خواهی ماند
خماری چشمانت را بگذار برای پیشوازی مهمانان یک جشن بعداز ظهر
جای احساست خالی
امروز اتاقم را بدون تو رنگ کردم.....
و بوی تو قاب شده بر گوشه ی اتاقم....
دوست داشتن را خوب می فهمم.....
هی پسر....
خم ابروهایت را در هم بکش....می خواهم گرمی این سرما را به رخت بکشم.....
یک مترسک که با کلاغ ها حرف می زند!!!!
این چند روز را می خواهم به جای حرف زدن....نقاشی بکشم....
خدایا....این ابرها را بگو ببارند.....این مردم به خیسی گونه هایم می خندند
مست می کنم
آسمان آبیست
باد می آید و دریا هنوز همان رنگ شور را دارد
موج برمی دارم
تصویر امروز آسمان، باید در آغوش مستی من قاب شود.
و با کودکی انگشتانم....گرمی یک لبخند را به تصویر می کشم....
باور دارم که هنوز هم می شود زیر سردی نگاه تو آواز خواند...
لابه لای رویاهایم.....کلبه ای خواهم ساخت رو به رنگ ها.....
و به نقاشی قناریم چشم می دوزم که دور از هوس قفس ها....هم بستر باد می شود....
هوس باد را دوست دارم....
زیباست نه؟
آری....دنیای من زیباست.....
اما انگار خورشید آسمان من وقتی بیدار می شود که تو در دنیای خودت، دستان دوستی من را بگیری....آن وقت در دنیای من....به جای هم بازی بودنمان با شب و این تاب خالی....می توانیم زیر نور خورشیدمان......کنار این دریا لم بدهیم...
می توانیم با هم...با باد و احساسمان......بادبادک هوا کنیم.....
نمی خواهم زیاد در دنیای غریبه ها بمانم......باید بروم...آخر تو در دنیای من تنها مانده ای......
این شاخه ی خشکیده را هم برای دوست بودنمان روی این نیمکت می گذارم...
بقیه اش با تو....
و تو آرام قدم می زنی تا صدای کفش هایت، بهانه ی خویسی گونه هایم باشد
تنم می لرزد
صدایم هوس بغض دارد
اما می مانم و چشمانم را خاموش نگه می دارم
و زیر خشکیده درخت عقایدم مستی می کنم
و نمی دانم چرا اجازه می دهی چشمانت بر سر کودکی من فریاد بکشند!!!
خوش باش
آسمان آبیست
دریا موج برمی دارد
و من کفش هایم را می پوشم و آرام روی نرمی احساسم قدم می زنم
مدادت را بردار و تصویر امروزمان را یادگار قاب هایت کن
در داستانت، تراژدی من را، بادی شبانه به تصویر بکش که از پنجره ای باز، احساست را لمس می کند
خیلی ساده ایت
سردت می شود......چشمانت را باز می کنی و پنجره را می بندی
و آسمان هنوز همان رنگ آبی را دارد!!!