تبليغاتX
هزارویک سال
دور و برم همه اینجورین!!!

خرشون که از پل گذشت پل رو میشکونن بعد فراموش می کنن که پلی بوده!!!

حالا منم و خرم!!!!

خدایا فقط یه چیز ازت می خوام

کمکم کن!!!
می دونم که هرچی هست از خودمه!!!

مشکلاتم رو می گما!!!

ولی به هر حال نیاز به راهنمایی دارم

کسی رو غیر از تو ندارم

منم و تو!!!!!

از همه دورم به جز خودم و تو!!!

با خودم دوستم ولی نیاز به یه دوست جدید دارم که تنها نباشم

خدایا دوست دارم تو اون دوستم باشی

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

My helpping .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:26  توسط فرشید  | 

 استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم...... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

منبع: http://www.mitridats.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:30  توسط فرشید  | 

ناله می‌کنم

اما

ناله من از غم نیست

ناله من از بی‌دردیه غم‌زده‌هاست

 

نله من از این است که گویند سیب سرخ نیست

ناله من از گریه‌ی طفل نیست!

ناله من از مادریست که می‌گوید زندگی خوش نیست

از آن پسر که در باغ می‌گرید

                          خنده به دل ندارد

                                           گاهی تبسمی به لب!

آه پسر!

آسمان شب را نگاه کن،

                       پر از ستاره

آن یکی مال تو!

داره بهت لبخند می‌زنه

سال‌هاست که داره بهت لبخند می‌زنه!

                                    شاید ببینی!

کاش می‌دیدی!

 

کاش به دیده کور بودی تا که به دل میدیدی!

می‌دیدی که انار چه زیبا، شیرین است.

 

اما سیب سرخ نیست

                   و انار زیبا!

   برای تو که ستاره نداری

                       شب چه سیاه است.

کاش در دل، دیده‌ای داشتیم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:40  توسط فرشید  | 

دیروز آسمان آبی بود

امروز آسمان آبی است

فردا هم آسمان آبی خواهد بود

آسمان آبی را کسی نمی‌تواند از من بگیرد

این یک هدیه است برای من و برای تو

اگر بخواهیم

 

آسمان آبی خیلی چیزها می‌دهد

آسمان آبی کوچک‌ترین چیزی است که هدیه می‌دهد

و بزرگ‌ترین بهانه است برای خندیدن

اگر بخواهیم

 

اگر بخواهیم

خیلی چیزها داریم برای خندیدن

من و تو

 

اگر بخواهیم

می‌توانیم خندیدن را یاد بگیریم

 

اگر بخواهیم

آسمان آبی مال ما می‌شود

 

من آسمان آبی را از خود دلگیر نمی‌کنم

اگر بخواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:53  توسط فرشید  | 

دفتر مشقم رو عوض کردم. از این به بعد تو این یکی می‌نویسم. یه جورایی می‌شه گفت این یه هدیه تولد واسه وبلاگمه. بهم تبریک نگین شب خوابای بد می‌بینین. شایدم وقتی بیدار شدین یاد مسخ کافکا بیفتینا...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:48  توسط فرشید  | 

توی جنگل یه عالمه حیوون وجود داره که هر کدوم زورش بیشتر باشه، دیگری رو می‌خوره و در حقیقت ضعیف میمیره و قوی...

گرچند اونایی که قوی هستند هم سرانجام می میرند

این رو می‌گم غرور برت نداره

در این بین خدا یه حیوان آفرید و ه کم اون رو فراتر از حیوان‌های دیگه قرار داد تا یه جوری قانون جنگل شکسته بشه

برتری انسان تنها عقل اونه

این حیوان نمی‌کشه تا کشته نشه

یعنی از عقل استفاده می‌کنه

 اما همین انسان هم می‌تونه خوی حیوانی‌اش را رو کنه

ولی باید بدونه که با این‌کار قانون جنگل رو برای خودش تعریف می‌کنه

 

اگه تو به دیگری ظلم کنی

دیگری هم به تو ظلم می‌کنه

پس سعی نکن که بیشتر ظلم کنی تا بیشتر زنده بمانی

چرا که نیش کوشکترین حشرات هم رنج‌آور است

پس انسان بودن بهترین راه‌حل است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:35  توسط فرشید  | 

زندگی سخته

باید بمیرم

نه...

زندگی می‌کنم

اون گوشه جام امنه

گریه می‌کنم

تا آخره عمر

همون گوشه

بهتر از مردنه

درست مثل یه کابوس طولانی

درست مثا دختربچه‌های سه سالهکه خیلی زود ناراحت می‌شن و یه گوشه...

 

ولی همون دختر بچه هم اگه یه چیزی...

انگار کلید قفل ابروهاش باشه

می‌خنده

در واقع یه «اگه» وجود داره

 

چرا از این دختر بچه‌ی سه ساله یاد نمی‌گیریم

و چرا به این «اگه» احترام نمی‌ذاریم

 

زندگی خیلی چیزها رو از ما می‌گیره

و خیلی چیزها رو به ما نمی‌ده

اما خیلی چیزها رو هم به ما داده

 

پس چرا نمی‌خوایم درک کنیم که

اگه یه چیزی رو از ما می‌گیره

همون رو یه روزی به ما داده که حالا پس گرفته

و اگه یه چیزی رو از ما پس می‌گیره یا اصلن به ما نمی‌ده

شاید مشکل ما باشیم

شاید ظرفیتش رو نداریم

شاید هم ارزشش رو

و یا این‌که اصلآ تاثیری توی زندگی ما نداره

و یا...

 

خوب چرا از زندگی مشکل می‌گیریم

چرا از خودمون مشکل نمی‌گیریم که می‌شه مشکل‌هامون رو برطرف کرد

یا شاید فکر می‌کنیم که ما مشکلی نداریم

 

اگه مشکل نداریم

پس به این فکر کنیم که

آیا این درسته که ما برای نداده‌ها گریه کنیم ولی برای داده‌ها نخندیم

 

این رو می‌دونم که

اگه بخوایم حتی واسه تعدادی از داده‌ها بخندیم

عمرمون کفاف نمی کنه

پس می‌شه خندید

 

و اگه بخوایم واسه نداده‌ها گریه کنیم

چیزی رو بدست نمیاریم

 

پس می‌شه خندید

و راهی برای بدست آوردن نداده‌ها پیدا کرد

راه در درون خودمان وجود دارد

پس هر بهانه‌ای تنها یک راه برای پنهان ضعیف بودن ما است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 15:37  توسط فرشید  | 

تمام آسمان را گشتم

نبودی شاید هم بودی و پنهان شده بودی

 

آخرین بار بهم گفتی

من کسی رو می‌خوام که خورشید او باشم

تنها من برای او باشم

ولی تو…

 

تمام ستاره‌ها رو توی تاریکی کنار زدم تا به خورشیدم برسم

می دونستم که هر ستاره‌ای یه خورشیده واسه یکی

هچ ستاره‌ای رو لمس نکردم.

 

شاید تو برای من خیلی بزرگ بودی!

شاید هم...

 

من همیشه با گرمای تو زنده‌ بوده‌ام و هستم

 حالا هم

ماه برای من بهتر است

دور از تو و با گرمای تو

 

من خورشیدم را برای تابیدن جاوید می خواهم

نه این که خاموش شود تا برای من بماند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:3  توسط فرشید  | 

 به نظر من آدم‌ها سه گروه هستن:

 

گروه اول:

من هیچ فکری نمی کنم، دیگران برای من تصمیم می‌گیرند و من هم‌جهت با میدان و افکار آنها حرکت می‌کنم و همسو با آنها و افکار و آنها می‌شوم.

بودن یا نبودن من مهم نیست پس بمیرم بهتر است.

 

گروه دوم:

منت هستم و خودم و همین، بدون توجه به دیگران و در جهتی که فکر می‌کنم درست است حرکت می‌کنم. هرگز به اطراف خودم نگاه نمی‌کنم و سعی بر همسو کردن دیگران بر راه درست ندارم.

من راه خودم را می‌روم، آسیب هم نمی‌بینم ولی حس انسانیت من کو؟...

من فردی پست و حقیر هستم که دیگران برایم اهمیت ندارند.

 

گروه سوم:

من هستم و دیگران و خیلی‌های دیگر. من من سعی دارم دیگران را هم‌جهت و هم‌سو با راه انتخوابی خود که بهترین راه می‌دانم کنم.

من کسی هستم که به اجتماع اهمیت می‌دهم، به دیگران احترام می‌گذارم و با آنها همدل می‌شوم. من به گونه‌ای رفتار می‌کنم که در عین احترام به دیگران و تلاش در جهت هم‌سو کردن دیگران با خود، آسیب هم نبینم.

من تلاش خود را برای هم‌سو کردن دیگران و اهمیت به آن‌ها کرده‌ام، و همین اهمیت دارد. هرچند ممکنه افرادی با من هم‌سو نشوند.

 

شما کدام راه را انتخواب می‌کنید؟...   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:45  توسط فرشید  | 

خانه مثل سردابه‌ای است که از نظر پنهان شده است. وقتی که از نورگیر سقف به زندگی نگاه می‌کنی که در پایین جریان دارد. چقدر عجیب به نظر می‌رسد، حرف‌هایش، صداهایش، حتی باغ هم که از بالا نگاهش می‌کنی، عجیب به نظر می‌رسد، همان باغی که وقتی داخلش هستیم آنقدر قشنگ است، و تو، پلاترو، در داخلش آب می‌خوری، بی آنکه مرا ببینی، یا مثل یک احمق با گنجشک یا لاکپشت بازی می‌کنی!

 

((مهتاب از کتاب من و پلاترو به نوشته‌ی خوان رامون خیمنس))

 

 

 

زندگی چیزیه که تو می‌بینی،  با هر عینکی که به چشم می‌زنی می‌تونی دنیات رو عوض کنی.

واقعآ جالبه نه؟

 

می‌تونی خیلی ساده، شاید ساده‌تر از آب دادن به گل‌های باغچه، یه جهنم رو به بهشت تبدیل کنی.

اما شاید هم با همون آب جهنمت رو خاموش کنی و اون‌ وقت دیگه هیچ امیدی نداشته باشی.

خوب هر کاری شجاعت می‌خواد.

 

آب مال تو

جهنم هم مال تو

می‌تونی شجاع باشی و جهنمت رو بهشت کنی

اون‌وقت می‌بینی که جهنم هم زیباست

یا شاید هم...

شاید هم می‌ترسی که تا ابد با یه جهنم سیاه خاموش و ...

می‌دونی...

بهانه آوردن برای به لجن کشیدن دنیایه به این قشنگی واقعن آسونه

اما این دنیا فقط واسه تو لجن می‌شه

من توی بهشت خودم تا ابد جاویدم

ولی تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:6  توسط فرشید  |