تبليغاتX
هزارویک سال
نفس می‌کشی و به خیالت نفس را می‌فهمی.....

دل خوشم.....

خدایا.....این باغ و پری که می‌گویی.....این بهشتی که دم می‌زنی.....پیش کش....

نمی‌خواهمش......

می خواهم.....از بازیم لذت ببرم.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:40  توسط فرشید  | 

درست که این جور روزا همش بهونست....

مهم نیست...

می خوام!

فردا می بینمت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:52  توسط فرشید  | 

من با عرق سردی بر پیشانی و استرس و انتظاری زجرآور و بی انتها در مقابل حرف های فرومایگان کر می شوم من ب راهم اعتقاد دارم و خود را در آن رها می کنم ......ی تیکه از چیز گلشیفته... راستش منم ب راهم اعتقاد دارم... باد اومده، من رفتم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 9:30  توسط فرشید  | 

با این همه

هنوز هم برایم همان بت معشوق خواهی ماند

خماری چشمانت را بگذار برای  پیشوازی مهمانان یک جشن بعداز ظهر

جای احساست خالی

امروز اتاقم را بدون تو رنگ کردم.....

و بوی تو قاب شده بر گوشه ی اتاقم....

دوست داشتن را خوب می فهمم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 13:26  توسط فرشید  | 

پشت لذت هوس یک حس آشنا......همبازی تصویر تمام رخ احساس تو می شوم....

هی پسر....

خم ابروهایت را در هم بکش....می خواهم گرمی این سرما را به رخت بکشم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:26  توسط فرشید  | 

چند روزی را می خواهم بمیرم........

یک مترسک که با کلاغ ها حرف می زند!!!!

این چند روز را می خواهم به جای حرف زدن....نقاشی بکشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 16:34  توسط فرشید  | 

اینجا احساس را در تراژدی های کوتاه به بند کشیده اند

خدایا....این ابرها را بگو ببارند.....این مردم به خیسی گونه هایم می خندند

مست می کنم

آسمان آبیست

باد می آید و دریا هنوز همان رنگ شور را دارد

موج برمی دارم

تصویر امروز آسمان، باید در آغوش مستی من قاب شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:39  توسط فرشید  | 

پشت پنجره ای بخار گرفته....تصویر دنیایی خط خطی شده را به چشمانم هدیه می دهم....

 و با کودکی انگشتانم....گرمی یک لبخند را به تصویر می کشم....

باور دارم که هنوز هم می شود زیر سردی نگاه تو آواز خواند...

لابه لای رویاهایم.....کلبه ای خواهم ساخت رو به رنگ ها.....

و به نقاشی  قناریم چشم می دوزم که دور از هوس قفس ها....هم بستر باد می شود....

هوس باد را دوست دارم....

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 13:55  توسط فرشید  | 

شب....صدای این تاریکی....رقص این تاب....من.....تو...

زیباست نه؟

آری....دنیای من زیباست.....

اما انگار خورشید آسمان من وقتی بیدار می شود که تو  در دنیای خودت، دستان دوستی من را بگیری....آن وقت در دنیای من....به جای هم بازی بودنمان با شب و این تاب خالی....می توانیم زیر نور خورشیدمان......کنار این دریا لم بدهیم...

می توانیم با هم...با باد و احساسمان......بادبادک هوا کنیم.....

نمی خواهم زیاد در دنیای غریبه ها بمانم......باید بروم...آخر تو در دنیای من تنها مانده ای......

این شاخه  ی خشکیده را هم برای دوست بودنمان روی این نیمکت می گذارم...

بقیه اش با تو....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:18  توسط فرشید  | 

صدای لبخند تو هنوز هم من را از پا می اندازد و من در پیچ صدای تو خواهم ماند

و تو آرام قدم می زنی تا صدای کفش هایت، بهانه ی خویسی گونه هایم باشد

تنم می لرزد

صدایم هوس بغض دارد

اما می مانم و چشمانم را خاموش نگه می دارم

و زیر خشکیده درخت عقایدم مستی می کنم

و نمی دانم چرا اجازه می دهی چشمانت بر سر کودکی من فریاد بکشند!!!

خوش باش

آسمان آبیست

دریا موج برمی دارد

و من کفش هایم را می پوشم و آرام روی نرمی احساسم قدم می زنم

مدادت را بردار و تصویر امروزمان را یادگار قاب هایت کن

در داستانت، تراژدی من را، بادی شبانه به تصویر بکش که از پنجره ای باز، احساست را لمس می کند

خیلی ساده ایت

سردت می شود......چشمانت را باز می کنی و پنجره را می بندی

و آسمان هنوز همان رنگ آبی را دارد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 15:13  توسط فرشید  |