تبليغاتX
هزارویک سال

پانزده سال از عمرم می‌گذره

اما ای کاش نمی‌گذشت

شاید بیشتر بچه‌ها دلشون بخواد که خیلی زود بزرگ بشن

ولی من نه

شاید در بزرگ‌ترها چیزی دیدن که فکر می‌کنن خوبه

اما کودکی

با آن بازی‌هایش!

 

حسرت می‌خورم

به آن دوران

دوران بچه‌گی خودم

 

 شاید اگه نمی‌گذشت

به این فکر نمی‌کردم

که چرا این طوری گذشته

 

ولی گذشته

نگذشتن

همگی

در اما و اگر بود

ولی گذشته

 بدون اما و اگر

 

حالا من فقط یک چیز را می‌دانم

و آن این است که

تا حالا که پوچ گذشت

فقط درس خواندم

کوچکترین کاری که می‌توانستم انجام بدم

آن هم شاید فقط به خاطر زوری بودنش

 

اما

از این عمر به پوچ گذشته یک چیز را فهمیدم

و آن این است

این عمر به پوچ گذشته

دیگر بر نخواهد گشت

پس باید به فکر ساختن آینده‌ بود

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:16  توسط فرشید  | 

من، تنها دوست من.

من، تنها معشوق من.

من، تنها باور من.

فکر می‌کنم:

تنهاتر از اونیم که بشه بهم گفت تنها.

 پس

 "من، در آرزوی ما"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:44  توسط فرشید  | 

تمومش کردم

بالا خره سری کتاب قصه‌های سرزمین اشباه رو تموم کردم.

خیلی ازش لذت بردم.

تقریبآ یه 2600 صفحه‌ای می‌شد.

اینم بند آخرشه:

من رهسپار دنیای جدیدی هستم. به سوی ماجراهای جدید و حیاتی دیگر می‌روم. به دنیای آرامش! خداحافظ، دارن شان! دوستان و همپیمانانم، خداحافظ! فقط همین! ستاره‌ها مرا به سوی خود می‌کشند. انفجار فصا و زمان. گذشتن از سدهای واقعیت کهنه. جدا شدن، یکی شدن، حرکت به جلو. نفسی روی لب‌های جهان. همه چیز، همه‌ی دنیاها، همه‌ی زندگی‌ها. همه چیز یک بار و هرگز. صدای خنده از آن سو، از آن دورها. دارم می‌روم... من... رفتم.

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 6:16  توسط فرشید  | 

یه سوال:

ببینم

·         ما آدما عروسکیم که عروسک‌گردونا باهامون بازی می‌کنند.

·         ما آدما قاصدکیم که با نسیم سرنوشت این‌ور و اون‌ور می‌ریم.

·         ما آدما مستقلیم، در انتخواب و  هدف. 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 6:16  توسط فرشید  | 

 

اگه می‌خوای اونجوری باشی که توی رویاهات می‌بینی.

کار سختی نیست.

تصویر توی رویاهات، رو پشت لاکت بکش.

یه کم فرصت بده.

اونی می‌شی که می‌خواستی باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:12  توسط فرشید  | 

 

عید امسال برای من که پوچ بود.

مثل همه‌ی اون روزای‌ تعطیلی که توی خونه حیرون می‌گشتم.

امیدوارم که این عید برای شما مثل من نبوده باشه.

           « پوچ... تهی... بی‌معنا... »

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:11  توسط فرشید  |