تبليغاتX
هزارویک سال

می‌دونی من خیلی بی‌منطق نیستم

ولی نمی‌تونم حرف زور رو قبول کنم

یا حرف حسابی‌ رو که بی‌دلیل باشه

 

و اینا می‌تونه شرایطی رو فراهم کنه

که خیلی‌ها فکر کنن، من بی‌منطقم

 

ولی من بی‌منطق نیستم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:17  توسط فرشید  | 

می‌دونی از چه کسایی بیشتر بدم میاد

از اونایی که فکر می‌کنن لایه‌ی ازن که سوراخ شده اونا پایین افتادن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:0  توسط فرشید  | 

نگرانم

از خودم

       که با وجود دیگران آزرده‌ام

از تو

          که با وجود من آزرده‌ای

از او

          که چرا باید آزرده باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:59  توسط فرشید  | 

شب

در آن بالا

ستاره‌ای را می‌بیند

با شک نگاهش می‌کند

سپس

اسمی برایش برمی‌گذیند

و به آن چشم می‌دوزد

 

در گوشه‌ای دیگر

ابر کنار می‌رود

و نیمه‌ی پوشانده‌ی ماه را پدیدار می‌سازد

 

و او

نگاهش به ستاره‌اش

 

شهاب سنگی

از آن دورها

نزدیک می‌شود

بزرگ است

و نورش خیره کننده

 

و او

نگاهش به ستاره‌اش

 

چون روز می‌شود.

ستاره‌ی او می‌رود

اما خواهد آمد

پس

به خورشید نگاه نمی‌کند

چون او خیانت‌کار نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 18:55  توسط فرشید  | 

احساس داشتن به بازیگرای زندگی، می‌تونه زندگی آدم رو نابود کنه

همون چیزی که زندگی من رو داره نابود می‌کنه

اما می‌تونه زندگی آدم رو مثل اسل شیرین کنه

به نظر من

 آدم می‌تونه با کمک احساسات، به زندگی رنگ دل‌خواه رو بده

و می‌تونه با احساساتش بجنگه و رنگ سیاه رو برای زندگی خودش انتخاب کنه

و سیاه رنگیه که من برای زندگی خودم انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 18:13  توسط فرشید  | 

چی می‌شد اگه که ما به بچه‌ها اعتماد می‌کردیم.

می دونی اون جوری زندگی یه جورایی بهتر می‌شد.

خب، درسته که ما آدما باید از اونایی که بزرگ‌ترن تقلید یا از نوع رفتارشون پیروی کنیم

شاید چون تجربه‌ی بیشتری دارن و یا شاید هم چون که اونا هرچی باشه بزرگترن.

ولی به نظر من کوچیک‌ترا با بی‌تجربگی و شاید سادگی‌شون و اون معصومیتی که دارن

به ما می‌گن که چگونه زندگی کردن بهتره

و این می‌تونه ما رو یاد‌ آور بشه که:

این درسته که ما باید از نوع رفتار بزرگ‌ترا پیروی کنیم. ولی این  دلیل نمی‌شه که به بچه‌ها اعتماد نداشته باشتم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 17:0  توسط فرشید  | 

یه مدتی که یه چیزی

همش میاد تو ذهنم

و من

می‌خوام که بنویسمش

شاید به صورت یه داستان

اگه که بشه بهش گفت داستان

 

موضوعش

یه پسر بچه است

که تو یه خونه رندگی می‌کنه

البته اون خونه برای اون

بیشتر یه جهنمه

 

و اون پسر بچه

هیچ کاری از دستش بر نمیاد

بجز اینکه

احساساتش رو بنویسه

 

و داستان من

چیزی نیست بجز

احساسات اون پسر بچه

که یه جورایی روی کاغذ نقش می‌بنده

 

خوب یا بد

 

خوبیش برای خودتون

بدیش برای من

 

هرچی باشه اولین داستان منه

 

پس مشکلاتش رو بهم بگید

 

و

 

ممنون از همه‌ی اونایی که کمکم می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 10:12  توسط فرشید  |