هیچ غریبهای نیست
تنم را در خانه گذاشتهام
نگاهم را در خواب
لبخندم را در عکس گوشهی آینه
زیباییام را هم پشت در گذاشتهام
تو فقط در را باز کن.
آیدا عمیدی

هیچ غریبهای نیست
تنم را در خانه گذاشتهام
نگاهم را در خواب
لبخندم را در عکس گوشهی آینه
زیباییام را هم پشت در گذاشتهام
تو فقط در را باز کن.
آیدا عمیدی
تنهایی را دوست دارم
جمله ای که تا حالا خیلی زیاد گفتم و نوشتم
ولی چرا من؛ یه پسر شونزده ساله و کاملآ نیازمند به اجتماع
باید تنهایی رو دوست داشته باشم
تمام فرهنگ لغت رو گشتم
و فقط یه کلمه مناسب به چشمم خورد
اجبار
اجبار تنها چیزیه که باعث می شه که من تنهایی رو دوست داشته باشم
چون تا اونجایی که من گشتم
هیچ گروه یا فردی نیست که با من جفت بشه
یا این که من با اون جفت بشم
واسه همین من تنهام
و چون می خوام راهی برای فرار از تنها بودنم پیدا کنم
به ناچار تنها دوست خودم رو تنهایی قرار دادم
و حالا
تنهایی؛ تنها کسیه که با من جفت می شه
و منم
تنهایی را دوست دارم
چون تنها دوست منه
روزها، پر و خالی میشوند
مثل فنجانهای چای
در کافههای بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمیافتد
این که مثلآ
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی.
گاهی، فنجان
روی کاشیها میافتد
حواس ما را پرت میکند.
رسول یونان