تبليغاتX
هزارویک سال

نمی‌دونم چی شد که اون‌جا نشستم و صحبت سر چی بود که شروع شد. خوشگل بود. به اندازه‌ای که چند تا از اون چشم‌چرونا می‌پاییدنش. برام عجیب بود که چرا اون باید با من صحبت می‌کرد. این‌همه جوون خوش‌تیپ و زیبا توی پارک بود چرا اون من رو انتخاب کرده بود.

 

باورم نمی‌شد که با اون قرار گذاشته بودم. یه قرار ساده توی کافی‌شاپ سر کوچه. ساده بود. اما قرار بود و با یه دختر بود. اولین باری بود که با دختری قرار می‌ذاشتم. برام سخت بود بفهمم که دارم صاحب یه دوست جدید می‌شم. اون هم یه دوست‌دختر. نمی‌دونم شاید قالم گذاشته. شاید سر کاری باشه. اما ممکن بود بیاد.

  

خیلی زودتر از زمان موعود سر قرار رفتم و یه گوشه کنار میزی که دو صندلی داشت نشستم. درست مثل همه‌ی اونایی که منتظر یکی دیگه هستن و حالا منم منتظر بودم. یه بستنی سفارش داده بودم. آخه می‌خواستم وقتم رو یه جوری بگذرونم. نمی‌دونم چرا این‌قدر زود اومده بودم. شاید چون اولین قرار من بود. چشام رو به در دوخته بودم. می‌دونستم که حالا حالاها نمی‌آد. یعنی زوده که بیاد. اما...

 

وقتی که پیش‌خدمت‌کار برام بستنی می‌آورد دو تا بستنی توی سینی‌ش بود. یکی میوه‌ای و اون یکی ساده. داشت به طرف من می‌اومد. بستنی ساده مال من بود. من ساده سفارش داده بودم. اما بستنی میوه‌ای مال کی بود. کسی که نزدیک من نبود. یعنی اصلن کسی توی کافی‌شاپ نبود. سینی را گذاشت روی میز من. بستنی ساده را با دست راست برداشت و گذاشت جلو من و اون یکی را با دست چپ گذاشت کنار من. درست جایی که صندلی خالی قرار داشت. بعد خندید. خیلی آروم دور شد. یعین اون از کجا می‌فهمید که من منتظر یکی دیکه هستم. معمولن اون‌جا می‌رفتم بستنی می‌خوردم اما  همیشه تنها بودم. یعنی این‌قدر ضایع بود که منتظر یکی دیگه هستم. داشتم به کفشش نگاه می‌کردم که دور می‌شد و بعد به ساعتم نگاه می‌کردم که خوابیده بود. انگار ساعتم از شمردن ثانیه‌ها خسته شده بود. اما چرا حالا؟ درست موقعی که من با یکی دیگه قرار داشتم. ساعت توی کافی‌شاپ رو هم برداشته بودند. نمی‌دونم چرا. شاید چون می‌خواستن تمیزش کنن. آخه یه ساعت قدیمی بوده که هر چند روزی تمیزش می‌کردن تا صدا نکنه. یه جورایی این کافی‌شاپ به این ساعت قدیمی خودش می‌نازید. اما همین دیروز که من این‌جا بودم تمیزش کرده بودند یعنی دوباره کثیف شده. هنوز از بستنی خودم نخورده بودم با دیدن بستنی میوه‌ای جلو صندلی خالی یه حس بدی بهم دست می‌داد. نکنه نیاد. منتظرش بودم. ساعت رو نمی‌دونستم. یه جورایی سردم شده بود. تابستون بود. اما از سرما موهای بدنم سیخ شده بود. نمی‌دونم چرا. به کفشای خودم که نگاه می‌کردم بندای سفیدش روی سیاهی خودش درخشش خاصی داشت. بهم آرامش می‌داد.

 

صدای در من رو متوجه خودش کرد. اونی نبود که منتظرش بودم. اما داشت می‌اومد طرف من. نمی‌دونم من رو از کجا می‌شناخت. یه دختر بود. شبیه اونی که من باهاش قرار گذاشته بودم اما اون نبود. این رو مطمئن بودم. اومد و جلو نشست. خسته بود داشت نفس‌نفس می‌زد. یه سر بستنی رو خورد. هنوز چیزی نگفته بود. منم چیز نگفته بودم. سرش رو که از روی بستنی بلند کرد بهش سلام کردم. جوابم را داد. خیلی خونسرد و آرام. بعد یه خنده‌ی ملوسانه تحویلم داد. وقتی به خودم جرأت دادم و ازش پرسیدم شما کی هستین. تازه به خودش اومد. ابروهاش توی هم رفت. صداش گرفت. یه جورایی ناراحت بود. یه لیوان آب دستش دادم. پیش‌خدمت برام آورده بود. لیوان آب را تا ته سر کشید و یه نفس عمیق را آخرش قورت داد. وقتی نفسش را داد بیرون یه کم آروم‌تر شده بود. دوباره صداش مث قبل بود. آروم و ملوسانه. یه چیزای مبهمی می‌گفت. اما وقتی که گفت که خواهر اونی‌یه که من منتظرشم به خودم اومدم. می‌گفت اون شب که من با خواهرش توی پارک صحبت می‌کردم آشنایی ما را دیده. و به پدرم و دیگر فامیل گفته. و پدرم که یه آدم متعصبه. برای حفظ آبروش توی فامیل به بقیه می‌گه که... چطور بگم. پدرم می‌خواد تو را ببیند. فردا عصر بیا خونه‌ی ما. پدرم همه‌چیز را برات توضیح می‌دهد. آدرس را توی یه تکه کاغذ نوشت. و گذاشت زیر بستنی خامه‌ای. یه نگاه به من کرد خندید و رفت.

 

فردا عصر پدرش همه چیز رو بهم گفت. گفت که تو فامیل اونا پدرا آینده‌ی دختراشون رو معلوم می‌کنن. و گفت که تو فامیل اونا دخترا با یه پسر دیگه حق صحبت رو ندارن. و این‌که این مسئله چقدر براشون مهمه. و اینم گفت که من برای حفظ آبروی اون باید یه لطفی بکنم. اون گفت وقتی توی فامیل پخش می‌شه که من با دختر اون صحبت کردم اون برای حفظ آبروی خانواده یه چیزی می‌گه که شاید نباید می‌گفت. صداش یه جوری بود. عجیب بود. یه چیزی توی صداش بود اما نمی‌دونم چی. و بعد از کلی حرف زدن همه‌ش سعی می‌کرد تا به من یه جوری بفهماند من الان تو فامیل اونا نامزد دختر کوچیکه‌ی اونم. سرخ شده بودم. اما نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. پدرش ازم خواست که با دخترش صحبت کنم. توی همون کافی‌شاپ باهاش قرار گذاشتم.

 

این‌بار هم زودتر رفتم سر قرار. اما این‌دفعه اونم اون‌جا بود. درست روی همون صندلی. جایی که من دفعه‌ی قبل نشسته بودم دو تا بستنی جلوش بود. یه کم آب شده بود. انگار خیلی وقت بود که اون‌جا بود.

 

چشماش سرخ شده بود. گریه کرده بود. نمی‌دونستم چه جوری بحث رو شروع کنم. خودش ازم پرسید که نظرم چیه. گفت که گیج شده. و نمی‌دونه باید چی کار کنه. یه جوری حرف می‌زد. انگار دوست نداشت با من باشه. یه دو ساعتی برام صحبت می‌کرد. من از حرفاش چیزی نمی‌فهمیدم. می‌دونستم که دوستم نداره. سر آخر هم سرش رو گذاشت روی میز هم شروع کرد به گریه.

 

همیشه این‌جوری بود. واسه خودم رؤیا می‌بافتم. می‌رفتم توی خیال. تا یه جوری وقتم رو بگذرونم. درست مث الان.

 

چشام دوخته شده بود به یه کفش. یه کفش سفید با بندای سیاه. کفش همون دختره بود. همونی که توی پارک باهاش قرار گذاشته بودم. باورم نمی‌شد که اومده بود سر قرار. خیلی آروم اومد جلو. سلام کرد بعد نشست. منتظر جوابم نموند. شروع کرد به خوردن بستنی. من داشتم نگاش می‌کردم. بهش گفتم که دوس دارم حقیقت رو بدونم. این‌که چرا با من قرار گذاشته. با یه صدای آروم خیلی قشنگ گفت که اون شب توی پارک وقتی باهاش صحبت می‌کردم یه حس خوبی به اون دست داده. حسی که تا حالا بهش دست نداده. گفت که صدام بهش آرامش می‌ده و صدام رو دوست داره.

 

خیلی سرخ شدم وقتی بهم گفت دوسِت دارم. یه گل سفید گذاشت روی میز. بعد خندید و رفت. وقتی داشت دور می‌شد گفت می‌بینمت، هر روز، عصر، همین‌جا، با یه شاخه‌گل سفید، منتظرم باش.   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:31  توسط فرشید  | 

12 / 12 / 1382 تعطیل، چهارشنبه

 

امروز من هول حوش ساعت نه یا نه و نیم از خاب بیدار شدم شاید هم نشده باشم ولی از خاب بیدار بودم اما نه بیدار بیدار تقریباً نیمه بیدار به طوری كه چشمهایم را می‌مالیدم و به دور خود می‌چرخیدم نمی‌دانم شاید می‌خواستم سر حال شوم ولی این را می‌دانستم كه بعد از نیم ساعت كه از جا بلند می‌شدم سر و حال بودم و با یك آب زدم به صورتم خواب را فراری می‌دادم موقع صبحانه شیرم را با چی‌پف خوردم كه اولین باری بود كه چی‌پف را با شیر خورده بودم و اصلاً هم خوشمزه نبود و من این گونه خواستم كه چی‌پف را با شیر نخورم شاید هم خوردم بگذریم بعد از صبحانه می‌خواستم ظزغ‌های دختر داییم را ببرم خانه داییم البته با دوچرخه كه برادرم می‌خواست به خانه‌ی پدربزرگم كه عمویم و عمه‌ام نیز در آن خانه زندگی می‌كردند برود در اصل او مرا رسانید ظرف‌ها را بردم در خانه‌ی دایی‌ام او را به پسر دایی‌ام دادم بعد می‌خواستم بروم خانه‌ی عمویم مه داماد دایی‌ام كه جهان نام داشت و سنتور درست می‌كرد ( جهان برای من نیز یك سه‌تار خریده بود‌) خلاصه جهان مرا صدا زد و من به مجبور رفتم پیشش و كمی كه ایستادم دیدم جهان می‌خواهددر تعمیرگاه خود  سنتور ساخته‌اش را رنگ كند بعد با هم به كارگاهش رفتیم من و جهان و پسردایی‌ام كه كاردان نام دارد من در كارگاهش چیزهای زیادی یافتم كه تا حالا ندیده بودم كمی كه ایستادم یعنی نه كمی ایستاده بودم بلكه فكر می‌كردم كمی ایستاده‌ام كمی دیگر كه ایستاده‌ام بعد می‌روم ناگهان زمین لرزش كوتاهی خوردما دویدیم بیرون در حیاط زمین‌لرزه بزرگ‌تر شده بود و همه‌ی خانواده‌ی دایی‌ام بیرون دویدند بعد از آن‌كه كمی بیرون ایستادیم زن دایی‌ام گفت اگر خانه خراب می‌شد حداقل توانستم یك سینی با خودم به بیرون بیاوریم بعد همه زدیم زیر خنده و ما نیز به كارگاه جهان بازگشتیم در راه كمی به تعزیه‌ی امام حسین كه در‌ آن روز شهید می‌شد نگاه كردم و بعد به خانه رفتم به التماس برادرم را وادار كردم كه برایم غذا دربیاورد و او می‌گفت  و مادرم گفته بود كه بذارید بیایم بعد غذا می‌خوریم و من هی ادرار (اصرار) می‌كردم كه تشنه هستم  بعد برایم كمی غذا در‌آورد آن روز پدربزرگم می‌خواست به كربلا برود بعد از غذا من به خانه‌ی آن‌ها رفتم بعد از كمی بحث و گفت‌وگو با بچه‌ها از پدربزرگمان خداحافظی كردیم و با آن همگی به میدان امام حسین كه در‌ آن تعزیه درمی‌اورند رفتیم در آن‌جا كسان دیگری هم بودند كه می‌خواستند یكی‌یشان  به كربلا برود ما در‌ آنجا نیز از پدربزرگمان خداحافظی كردیم و بعد به سرعت برگشتیم به خانه‌ی عمویم ما در آنجا ادای تعزیه بازان را درمی‌آوردیم و در همین موقع بود كه یكی از بچه‌ها دستش به من گرفت و دستش كه خیلی كثیف بود و پفك پفكی، پیرهنم را نیز كثیف كرد من از دستش خیلی ناراحت بودم بعد به داخل خانه رفتیم مغرب بود و من با بازی كردن با دخترعمویم خودم را نیز سرگرم كردم و بعد از آن به خانه بازگشتیم و دفتر خاطره‌ای برای خودم جور كردم و اولین خاطره‌ی خود را در روز چهارشنبه یعنی 12/12/82 شروع كردم به نوشتن خاطره بعد از آن كمی از كتاب هری پاتر و زندانی آزكابان را خواندم و نگاه به فیلم سریالی فرستاده كردم و با آن به خواب رفتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 14:54  توسط فرشید  |