2: اَه، تو چقدر حرف میزنی. چرا اینقدر دروغ میگی؟ بابام میگه خیلی قبل از اینکه ماها دنیا بیاییم این ستارهها بودهن. ولی حالا تو میگی که با مرگ مامانت اینجا اومدن.
1: خب شاید چون خدا خیلی خیلی مامانم رو دوست داشته، از خیلی وقت پیش این رو اینجا گذاشته. تا حالا که من هر شب میبینمش به یادش بیفتم. نمیدونم شاید خدا من رو دوست داره، خب حتمن دوسَم داشته که به فکرم بوده.
2: چی میگی؟ یعنی میخوای بگی که من رو دوست نداره. فکر میکنم من رو بیشتر از تو دوست داره. چون من حالا مادر دارم و تو نداری.
1: شاید تو رو بیشتر دوست داره. ولی خب شاید من رو هم یه کمی دوست داره که یه نشونه از مادرم واسهم گذاشته.
2: ولی من فکر نمیکنم که این نشونههایی که میگی مال مامانت باشه. شاید تو رو به یاد مادرت بندازه. ولی نشونهای از مادرت نیست. این رو مطمئنم.
1: شاید خدا من رو دوست نداره. ولی همین که این ستارهها رو اینجا گذاشته تا من به یاد مامانم باشم معنیش اینه که یه کم دوسَم داره.
2: یه کم دوسِت داره... ولی چرا مادرت رو کشت؟ چرا حالا باید پدرت تنها باشه؟ چرا باید این خانمه هر روز بیاد خونهی شما تا پدرت تنها نباشه؟ نه. خدا تو رو دوست نداره.
1: آره خدا من رو دوست نداره. ولی چرا من رو به دنیا آورد و مامانم رو به جاش کشت؟
2: شاید اون تو رو دوست داشته ولی حالا دیگه تو رو دوست نداره. شاید خدا نمیخواسته که مادرت بمیره ولی چون تو باعث شدی که مادرت بمیره حالا دیگه خدا تو رو دوست نداره. مگه خودت نمیگفتی که خدا مامانت رو خیلی دوست داشته. پس حالا دیگه خدا تو رو دوست نداره.
1: دوست دارم بپرم پایین.
2: یعنی بپری توی آب؟
1: آره. دوست دارم بپرم توی آب.
2: یعنی میخوای شنا کنی؟ ما اومدیم اینجا ماهیگیری کنیم نه شنا.
1: نمیخوام شنا کنم. فقط میخوام بپرم.
2: اگه پدرت بفهمه ناراحت میشه.
1: میدونم.
2: پس چرا میخوای بپری پایین؟
1: میخوام بپرم. ولی نمیخوام شنا کنم. میخوام بمیرم.
2: چرا میخوای بمیری؟
1: مگه خودت نگفتی که خدا من رو دوست نداره. پس من هم میخوام بمیرم.
2: خب خدا تو رو دوست نداره. ولی این دلیل نمیشه که خودت رو بکشی.
1: چرا؟ کسی که ناراحت نمیشه.
2: پدرت که میشه.
1: ولی اون خانمه نمیذاره که ناراحت بشه.
2: کجا میری؟
1: میخوام برم از اون بالا بپرم.
2: نرو. پدر... پدر... پدر...
3: چیه پسرم؟
2: اون میخواد بپره توی آب.
3: عیبی نداره. عیبی نداره پسرم. بذار شنا کنه. اصلن میرم چراغ رو میآرم که با هم شنا کنیم.
2: ولی اون نمیخواد شنا کنه. میخواد خودش رو بکشه.
3: چرا میخواد خودش رو بکشه؟
2: چون فکر میکنه کسی دوسِش نداره.
3: ولی خدا که اون رو دوست داره. اون همه رو دوست داره.
2: ببین... ببین... پدرم میگه خدا تو رو دوست داره.
1: فکر نمیکنم من رو دوست داشته باشه.
2: پدرم میگه خدا همه رو دوست داره.
1: ولی من میخوام بپرم.
2: ولی چرا؟ خدا که تو رو دوست داره.
1: من میپرم.
1: اگه خدا من رو دسوت داشته باشه من رو میبره پیش مامانم.
1: پس من میپرم.
2: آخه من با کی بیام اینجا ماهیگیری. پدرم نمیذاره تنها بیام. تو رو خدا نپر.
1: ولی من میپرم.
1: به پدرم بگو اگه خدا من رو دوست داشته باشه من رو میبره پیش مامانم. چون مامانم رو هم دوست داشته.
1: بهش بگو اگه خدا تو رو دوست داره تو هم بیا پیش ما. پیش من و مامان.
1: من رفتم پیش مامانم.

