تبليغاتX
هزارویک سال

دوستت دارم!

آنقدر که حاضرم

تک‌برگی باشم سبز بر دامن تو

که سپس خشک می‌شود و می‌افتد بر پای تو

 

و شاید روزی رسد که همین تک‌برگ خشک

خاکی شود فدای جانت

تا که شاید تو گلی بر سر برآری

و شاید اگر که می‌شود

زیباتر از این که هستی شوی

پس من فدایت

در ره جانت

 

و خدا نکند، آنروزی رسد

که همین تک‌برگ خشک

آفتی داشته باشد

و حامل انگل

که خوراک بیند تک ریشه‌ی تو را

 

پس نمی‌خواهم

آن برگی باشم

که شاید

بمیرم

و خاک شوم

و فدای جانت.

و شاید بمیرم

و انگلی شوم

گیرای جانت.

 

پس من تنها می‌مانم

تا تو نه گل بر سر آری

و نه انگلی بر پای بینی

 

پس اگر تنهایی من، سلامت توست

من تنها می‌مانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:45  توسط فرشید  | 

نمی‌دونم

برم بالا

از درخت آرزو

تا بچینم میوه‌ی آرزو رو

یا بشینم

به امید روزی که

بادی

دلش برام بسوزه

و شاید

میوه‌ی آرزوم رو

واسم بندازه پایین.

 

اگه برم دنبال میوه‌ی آرزوم

اگه از اون بالا بیفتم

اگه ناامید بشم

اگه دیگه نرم دنبال میوه‌ی آرزو

اگه…

اگه این پایین بمونم

اگه هیچ بادی دلش برام نسوزه

اگه تا همیشه منتظرش بمونم

 

 

تقدیم به تو

که امید را در صدایت

و زندگی را در نگاهت

دیدم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:31  توسط فرشید  | 

وقتی که فضای خونه واسه یکی بد می‌شه:

 

من یکی از کسایی هستم که به هر دلیلی احساس بدی نسبت به فضای خونه دارم.

دلیلش ممکنه هر چیزی باشه و من خانواده رو دلیل اصلی این مشکل خود نمی‌دونم. چون ممکنه مشکل از جانب من باشه.

ممکنه که به گونه‌ای مشکلات احساساتی داشته باشم و یا حتی مشکلات روانی.

اما این هم ممکنه که خانواده یکی از عوامل این مشکل من باشه.

ولی به هر دلیلی که باشه، حالا من باید این مشکل را به دوش بکشم.

چون این مشکل منه.

و تنها موردی که باعث می‌شه که من نتونم با این موضوع کنار بیام،

اینه که این مشکل من بدون اینکه من بخوام باعث بروز مشکلاتی برای اطرافیانم می‌شه. مثل خانواده‌ام.

من باید از خونه دور باشم تا خیلی به فکر این نباشم که تنهام. احساس می‌کنم باید با دوستام باشم.

مشکل من اینه که کنکور رو سر راهم دارم و نمی‌تونم به غیر کنکور فکر کنم.

و مشکل کوچیک کنکور، مشکل من رو چندین بار بزرگتر می‌کنه.

بارها شده که من برای فرار از بار سرد خونه به مدرسه پناه بردم. پیش دوستام توی مدرسه رفتم و یا توی خیلی از کلاسایی که واسه بچه‌های ضعیف گذاشته می‌شه شرکت کردم. فعط برای فرار از تنهایی.

با این وضعیت خونه من تمی‌تونم دل به درس بدم و خیلی وقتا فقط برای یه نمره‌ی متوسط درس می‌خونم اون هم با کلی فشار که به خودم میارم.

حالا من که تو رشته‌ی تجربی درس می‌خونم و می‌خوام که داروساز بشم. با این وضعیت چی‌کار می‌تونم انجام بدم.

بعضی وقتا واقعآ فکر می‌کنم که به یه دکتر روانشناس نیاز دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:42  توسط فرشید  | 

 

تنها مانده‌ام

آنقدر تنها

که می‌توان با تنهاییم

خانه‌ای ساخت، بس بزرگ

 

که شاید

همه‌ی آدم‌های تنها را

در خود جای دهد.

تا شاید

آدم‌های تنها گرد هم آیند.

وشاید

روزی رسد که همین آدم‌های تنهای خانه‌ی من

دیگر تنها نباشند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:42  توسط فرشید  |