عشق و تنهایی
عاشق سیاهی
توی این تاریکی
لب آب نشسته
منتظره یه فرشته
میدونه نمییاد
منتظزش گذاشته
عاشقی بد سخته
این عاشق دلش شکسته

عشق و تنهایی
عاشق سیاهی
توی این تاریکی
لب آب نشسته
منتظره یه فرشته
میدونه نمییاد
منتظزش گذاشته
عاشقی بد سخته
این عاشق دلش شکسته
عشق رو مچاله می کنه
بعد عشق رو پرت میکنه کنار سطل آشغال
اول خیلی سعی کرد که عشق رو بندازه داخل سطل آشغال
ولی بعد نتونست
کنار سطل آشغال پر از عشقهای مچاله شده بود
بعد یه کاغذ آبی برداشت
میخواست عشقش رو یه رنگ دیگه نقاشی کنه
یلی فکر کرد که عشقش رو چهرنگی نقاشی کنه
بعد خیلی آروم شروع کرد به رنگ کردن عشقش روی کاغذ آبی
خیلی سعی کرد تا رنگ عشقش قرمز باشه
ولی بعد نتونست
بعد دیگه تلاش نکرد
فقط یهکم فکر کرد
بعد همین عشق سیاه رو قاب گرفت
و اونرو به دیوار آویزون کرد
بعد با خودش عهد بست
که دیگه هیچوقت عشق رو نقاشی نکنه.
در نبود پدر مادرم هرگز به غریبه لبخند نمیزد و وقتی خسته و ناراحت از مدرسه میومدم لبخندش را به من هدیه میکرد وقتی من در جوابش نیم لبخندی میزدم مرا در بغل می گرفت
و سپس...
و جای لبهایش بر گونه هایم را هنوزم بر یاد دارم انگار تمام خستگی مرا با همان لبهای سرخش از من دور میکرد
کوچم که بودم شبها برایم قصه می گفت و در قصههایش از هیچ پدری هرف نمیزد شاید نمیخواست من ناراحت بشم
وقتی شبی از پدر ازش سوال میکردم اول میخندید و بعد میگفت پدرت رفته تو آسمونا رفته پیش خدا
بعضی وقتها میدیدم که تا صبح تو اتاق بغلی با اون چادر نمازی شاید به یاد پدر گریه میکرد و دعا میخوند
برای من یه دوست بود و یه مادر و شاید هم یه پدر
پدرم رو من ندیدم ولی عکسش رو تو اتاقم دارم گذاشتمش رو میز کنار توپ فوتبالی که مادرم میگفت این هدیهی تولد تو از پدره میگفت پدر وقتی رفت این توپ رو بخره یه فرشتهی خیلی خوشگل اون رو با خودش میبره پیش خدا چون خدا پدرت رو خیلی دوست داشته
حالا مه مادرم نیست من تنهام اونقدر تنها که شبها تا دیروقت با قایعکس یادگاری مادر
قابی که مادرم با پدربود گریه میکردم
شاید اگه من دنیا نیومده بودم و اکه پدر هدیهی تولدم رو یه توپ انتخواب نمیکرد و مادرم هرگز آرزو نکرده بود که پسرش یه فوتبالیست بشه شاید الآن همهی ما توی این قابعکس
دستامون رو گردن هم با لبخندی زیبا کنار هم بودیم و زندگی من بدون پدر و مادر بیمعنا نمیشد.
عشق را در بغچهای همیشه به همراه داشت
میگفت عاشق است و معشوق شیرین
یا میگفت معشوق است و عاشق شیرین
و هیچوقت نگفت شیرین است یا فرهاد
فقط میگفت عاشق شیرین است و در اوج فریاد
میگفت دوست ندارم شیرین صدایم کنند یا فرهاد
میگفت من عاشقم و عشق نام من است
وقتی از معشوق خود حرف میزد
صدایش میگرفت و میگفت عاشقش تنها است
یا شاید میگفت تنهایی عاشق او است
و معشوق او تنهایی
میگفت که عاشقش تنهایی است و معشوقش تنها
و این اواخر میگفت که من همان تنهاییم
میگفت که ما با همیم
و میگفت ما تنها نیستیم با اینکه خود تنهاییم
میگفت وقتی تنها با تنها جمع میشه، جفت میشه
مثل وقتی که یک با یک جمع میشه
میگفت که تنهایی مرا تنها نمیذاره
و میگفت که تنهایی مرا با خودم جفت میکنه
و خیلی چیزا میگفت
و در همهی جملاتش
عشق بود با عاشق و معشوق
تنهایی بود با تنهایی و خودش و جفت بودن با خودش
مردم میگفتند که او دیوانه است
یک دیوانه که معشوقش او را تنها گذاشته و رفته
و میگفتند که او اهل شهر ما نبود
غریبهای بود که به شهر ما آمد و حالا رفت
و میگفتند...
اما من میگم که او دیوانه نبود
تنها بود و عاقل بود
و اهل شهر ما نبود
از جایی دور آمده بود
و شاید از آسمانها آمده بود
و میگویم
تنها نبود که دیوانه شود.