تو در قلب من بودی
اما قلب من بزرگ نبود
برای تو جا بود
اما برای من نبود
وقتی که تو به قلبم پا گذاشتی
من از پشت
در را بستم
ترس از اینکه بگذاری و بروی
من نبودم و تو تنها ماندی
شاید برای خرید بود که قلبم را سوراخ کردی و رفتی
و دیگر نیامدی
و من دنبال خیلیها گشتم که شاید به قلبم پا بگذارند
اما هیچ کدام حاضر نبودند در قلبی زندگی کنند که روی سقفش سوراخ دارد
بعد از مدتها
کسی آمد که میگفت
جادوگری مرا طلسم کرده که درون قلب تو و با تو باشم
بعد وارد قلبم شد
مرا هم با خودش به آنجا کشاند
خیلی عجیب بود
برای هر دوی ما جا بود
حالا
ما هستیم با قلبی که روی سقفش یک پنجره رو به آسمان دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط فرشید
|
