تبليغاتX
هزارویک سال

خانه مثل سردابه‌ای است که از نظر پنهان شده است. وقتی که از نورگیر سقف به زندگی نگاه می‌کنی که در پایین جریان دارد. چقدر عجیب به نظر می‌رسد، حرف‌هایش، صداهایش، حتی باغ هم که از بالا نگاهش می‌کنی، عجیب به نظر می‌رسد، همان باغی که وقتی داخلش هستیم آنقدر قشنگ است، و تو، پلاترو، در داخلش آب می‌خوری، بی آنکه مرا ببینی، یا مثل یک احمق با گنجشک یا لاکپشت بازی می‌کنی!

 

((مهتاب از کتاب من و پلاترو به نوشته‌ی خوان رامون خیمنس))

 

 

 

زندگی چیزیه که تو می‌بینی،  با هر عینکی که به چشم می‌زنی می‌تونی دنیات رو عوض کنی.

واقعآ جالبه نه؟

 

می‌تونی خیلی ساده، شاید ساده‌تر از آب دادن به گل‌های باغچه، یه جهنم رو به بهشت تبدیل کنی.

اما شاید هم با همون آب جهنمت رو خاموش کنی و اون‌ وقت دیگه هیچ امیدی نداشته باشی.

خوب هر کاری شجاعت می‌خواد.

 

آب مال تو

جهنم هم مال تو

می‌تونی شجاع باشی و جهنمت رو بهشت کنی

اون‌وقت می‌بینی که جهنم هم زیباست

یا شاید هم...

شاید هم می‌ترسی که تا ابد با یه جهنم سیاه خاموش و ...

می‌دونی...

بهانه آوردن برای به لجن کشیدن دنیایه به این قشنگی واقعن آسونه

اما این دنیا فقط واسه تو لجن می‌شه

من توی بهشت خودم تا ابد جاویدم

ولی تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:6  توسط فرشید  | 

بچه‌های فقرا در حال بازی هستند، یکدیگر را می‌ترانند، ادای گداها را در می‌آورند. یکی از آنها گونی‌ای رو سرش کشده، دیگری خودش را به کوری زده است، سومی ادای آدمن‌های لنگ را در می‌آورد...

آنوقت یکدفعه دیک هوس دیکر به سرشان می‌زند و ورق برمی‌گردد، گویی آنها نیستند که برهنه‌اند، آنها سندل به پاهاشان کرده‌اند و مادرهاشان غذا داده اند آنها بخورند، فقط خوذدشان می‌دانن که چطور چنین‌چیزی مکمکن است‌. و تبدیل به شازده‌ها و شازده‌‌خانم‌ها شده‌اند:

ـ پدر من یک ساعتی دارد که جنسش نقره است.

ـ پدر من یک اسب دارد.   

ـ پدر من یک تفنگ دارد.

ساعتی که تنها خیرش این است که پدر را کله‌ی سحر بیدار کند، تفنگی که نمی‌تواند گرسنگی را بکشد، اسبی که آدم را فقط به سرزمین فلاکت می‌برد...

حالا حلقه می‌زنند و دست در دست هم شروع بع رقصیدن می کنند.

در میان این‌همه بدبختی، صدای کوچک و آهنگین دخترکی شنیده می‌شود که از جای دیگر می‌آید و حرف‌هایش با حرف‌های این‌ها فرق می‌کند، گویی صدای چشمه‌ای است که در سایه آوازش را می‌خواند.

آی، آی، ای کوچولوهای فقیر! بخوانید ، خیال‌پردازی کنید! بزودی که ردوران بلوغ‌تان فرا می‌رسد، بهارتان نقاب زمستان بر چهره‌اش خواهد زد و مثل گدایی شما را خواهد ترساند.

 

((بازی‌های تنگ غروب از کتاب من و پلاترو به نوشته‌ی خوان رامون خیمنس))

 

 

 

 وقتی یه کودک می‌خنده و بازی می‌کنه، خیلی از بزرگتر‌ها در حسرت شاد بودن اون هستند.

نمی‌تونم درک کنم که چرا وقتی یه نوجوان زندگی رو درک می‌کنه، تنها بعد سیاه این زندگی رو می‌بینه، درحالی که می‌تونه بعد سفید این زندگی رو که وسیع‌تر از بعد سیاه هست رو هم ببینه.

به عقیده‌ی من اونایی که نمی‌تونن بعد سفید این دنیای زیبا رو ببینن به این دلیل هست که فکر می‌کنن برای دیدن بعد سفید، این دنیا باید مال اونا باشه. و تنها در این صورت خوشحال می‌شن و این چیزیه که رسیدن بهش خیلی سخته.

ولی حقیقت اینه که، ما اگه چیزی هم توی این دنیات نداشته باشیم باز هم چیز‌های زیادی داریم که به چشم نمی‌یان ولی با ارزشن و می‌تونن موجب خوشحالی ما بشن.

 

مهم نیست که دنیای اطراف ما سفید باشه یا سیاه مهم اینه که، ماییم که می‌تونیم دنیای سیاه رو اطراف خودمون ظاهر کنیم یا این‌که یه دنیای سفید و روشن داشته
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:7  توسط فرشید  |