زندگی سخته
باید بمیرم
نه...
زندگی میکنم
اون گوشه جام امنه
گریه میکنم
تا آخره عمر
همون گوشه
بهتر از مردنه
درست مثل یه کابوس طولانی
درست مثا دختربچههای سه سالهکه خیلی زود ناراحت میشن و یه گوشه...
ولی همون دختر بچه هم اگه یه چیزی...
انگار کلید قفل ابروهاش باشه
میخنده
در واقع یه «اگه» وجود داره
چرا از این دختر بچهی سه ساله یاد نمیگیریم
و چرا به این «اگه» احترام نمیذاریم
زندگی خیلی چیزها رو از ما میگیره
و خیلی چیزها رو به ما نمیده
اما خیلی چیزها رو هم به ما داده
پس چرا نمیخوایم درک کنیم که
اگه یه چیزی رو از ما میگیره
همون رو یه روزی به ما داده که حالا پس گرفته
و اگه یه چیزی رو از ما پس میگیره یا اصلن به ما نمیده
شاید مشکل ما باشیم
شاید ظرفیتش رو نداریم
شاید هم ارزشش رو
و یا اینکه اصلآ تاثیری توی زندگی ما نداره
و یا...
خوب چرا از زندگی مشکل میگیریم
چرا از خودمون مشکل نمیگیریم که میشه مشکلهامون رو برطرف کرد
یا شاید فکر میکنیم که ما مشکلی نداریم
اگه مشکل نداریم
پس به این فکر کنیم که
آیا این درسته که ما برای ندادهها گریه کنیم ولی برای دادهها نخندیم
این رو میدونم که
اگه بخوایم حتی واسه تعدادی از دادهها بخندیم
عمرمون کفاف نمی کنه
پس میشه خندید
و اگه بخوایم واسه ندادهها گریه کنیم
چیزی رو بدست نمیاریم
پس میشه خندید
و راهی برای بدست آوردن ندادهها پیدا کرد
راه در درون خودمان وجود دارد
پس هر بهانهای تنها یک راه برای پنهان ضعیف بودن ما است.

